تبليغاتX
لاطایلات یک سرگران

لاطایلات یک سرگران

زندگی می کنم آن گونه که می خواهم نه آن گونه که می خواهند.

نیازمندی

 

به یک هم نفس نیازمندیم

هم

نفسِ

 هم نفس

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:49  توسط  حمیدرضا  | 

 اشک عاشق

 

باکس های خالی میل

 اشک های عاشق

صفحه کلید بیچاره

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:46  توسط  حمیدرضا  | 

 اوج لذت

 

به اوج رسیدیم

اوج لذت

 آه

نزول کردیم چه رام

چه آرام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:45  توسط  حمیدرضا  | 

دوری تو

 

«شیرین می شود

سختی»

در دوریِ تو.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:45  توسط  حمیدرضا  | 

باید رفت...

 

ثانیه گرد

 ایستاد

 

باطری قلبم تمام شد

 

 وقتی ازدواج کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:29  توسط  حمیدرضا  | 

یادبود آن شنبه

 

همه ی شنبه ها

یک شنبه می شدند

 

کاش شنبه می شدند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:27  توسط  حمیدرضا  | 

کلاغ قصه


کاش

کلاغ قصه

کمی دیرتر رسد


وقتی

با تو هستم


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:54  توسط  حمیدرضا  | 

بعد از مدتها هوس کردم کرکره رو بکشم بالا...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:52  توسط  حمیدرضا  | 

حتی مسیح.


آخرین آرزوی مسیح:


کاش من هم زلیخایی داشتم


کاش

قدر سال بود


شام آخر

با زلیخا


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:43  توسط  حمیدرضا  | 

پایان نامه

1-

نمره 20

سیب قرمزی است

که استاد راهنما برای خود نگه می دارد

 

بعد از جلسه داور گاز می زند

 مشاور گازی

 

2-

راهنما

چاه را نشان می دهد

مشاور

 هل می دهد.

 

3-

پیراهن خونی دانشجو

در داستانِ داور و راهنما و مشاور

گرگِ شرمنده

 

4-

پایان نامه

دفاع هم واجب است

 در جنگ تحمیلی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 13:55  توسط  حمیدرضا  | 

صبح جمعه

 

«1-2-3-4-5» شنبه

را فراموش کن

 

به صبح جمعه بیندیش

وقت طلوع آفتاب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 13:47  توسط  حمیدرضا  | 

سهله

به گوش می رسد

قهقه های سبز مسجد

                سهله

 

صبح جمعه حضور

تا جمکران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 8:50  توسط  حمیدرضا  | 

جمکران

بی چاره،

       جمکران

       صبح و عصر جمعه

      دعای ندبه

در

عصر حضور

 

شروع شد

تنهایی شان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 8:49  توسط  حمیدرضا  | 

دختر منتظر

دفتر انتظار را

پاره کرد

     دختر منتظر

 

صبح

ظهور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 8:49  توسط  حمیدرضا  | 

رویا

«آمد آمد»

 

 منتظری

که خواب می دید

          صبح جمعه

                        در هوای ابری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 8:48  توسط  حمیدرضا  | 

چاه عریضه

 

عکس می گرفتند

فرشته ها

عصر جمعه

با چاه عریضه

در جمکران

 

کاش بسوزد

همه

عکس هایشان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 8:47  توسط  حمیدرضا  | 

مسیح

مسيح

 

 مسيج فرستاد

 

به جمکران

 

«کی می آیی

 

ماه» 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 8:12  توسط  حمیدرضا  | 

مرگ تدریجی

 

 

دندان ها همه منتظر

 

لب ها آویزان

 

 زبان حیران

 

او کجاست امشب

 

            خدای من.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 15:35  توسط  حمیدرضا  | 

امید!

 

 

با چشمانی اشک آلودگ

 

نگاه می کند به عکس پاره پاره

 

«باز می گردد

 

        دوباره باز می گردد»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:51  توسط  حمیدرضا  | 

عشق مرض است

بعضی چیزا واقن لاطایلاتن.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 15:14  توسط  حمیدرضا  | 

آسمان من

 

 

به آسمان چنگی زدم

 

از سیاهی ابرها

 

تاریک شد

 

نوک انگشتانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 10:26  توسط  حمیدرضا  | 

وسوسه

 

رفتن یا نرفتن

 «مسئله این نیست

وسوسه است»

 

پشتِ در ایستاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 9:32  توسط  حمیدرضا  | 

داماد منتظر

 

قرچ قرچ برگ ها

زیر پای دامادِ منتظر

عروس در راه است هنوز

 

چقدر بلند است

 شب پاییزی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 11:17  توسط  حمیدرضا  | 

باز می گردد

 

با چشمانی اشک آلود

نگاه می کند عکس پاره پاره را

 

«باز می گردد

دوباره باز می گردد؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:5  توسط  حمیدرضا  | 

هجرت

 

آبدار خانه

خالی

هجرت استکان ها

 

به اتاق رئیس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:3  توسط  حمیدرضا  | 

پله

 

زن

 یا

 مرد

 

 چه فرقی می کند

 برای پله.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 15:11  توسط  حمیدرضا  | 

به جای سلام

 

سه نقطه

 به جای سلام.

گفت: بنویس.

گفتم: از چی از کجا؟

اینا با داد و بی داد بهش رسوندم.

حرفما گوش نکرد. بازم گفت بنویس بنویس بنویس....

دیگه داشت حوصلما سر می برد.

نشستم روبروی لب تابم.

سلامم نمیومد.

به جاش نوشتم:

«سه نقطه».

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 18:43  توسط  حمیدرضا  | 

سلام


   من چه گویم یک رگم هوشیار نیست                       

  شرح آن یاری که او را یار نیست.


و دیگر ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 18:12  توسط  حمیدرضا  |